در هیاهوی وحشی باد...
در زمانی که پرستوها نگران از طوفان، لانه میسازند...
و از سر و دوش درخت برگها میریزند...
در صدای برگی متولد شده ام
تا در این باغ بزرگ...
من به تنهایی عریان درخت و سکوت بلبل گرمی تازه دهم

زاده اولین روز از پاییز - ۱۳۷۰


اهل احساسم و از عاطفه برمیخیزم
سرکی سر زده از پنجره ی تبریزم
سخنی نیست بجز درد دل و حرف حساب
بر لبم، یا ورقی از گله روی میزم
گفته بودم که حکایت نکنم اینهمه را
آمد اما به لبم حوصله ی لبریزم

از دیار آذربایجان - تبریز


اهل دانشگاهم
روزگارم بد نیست، خنده را می فهمم
و هزاران جوک می پرانم در راه
سایتها را می خوانم، جزوه ها را می بندم
و به فردا می خندم...
شاد بودن ذاتی است، من به یک خنده تو دلشادم

کارشناس مشاوره - از دانشگاه علامه طباطبائی


فضل خدای را که تواند شمار کرد؟
یا کیست آنکه شکر یکی از هزار کرد؟
نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود
مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد
هر کو عمل نکرد و عنایت امید داشت
دانه نکاشت ابله و دخل انتظار کرد

موشن گرافیست - طراح وب